تبليغاتX
تهی

از شیشه ی نقره اندود به بیرون نگاه می کردم هنوز هوا تاریک بود

گاهی یک نور مات از کنار جاده دیده می شد...

در بین این تصویر مات بیشتر از هر چیزی تصویر خودم پیدا بود.

شیشه آشنا بود

یک زمانی این شیشه حصاری بود برای

ندیدن هام

نفهمیدن هام

نشناختن هام

و شاید برای فراراز دنیای بیرون

همراهی برای

خواسته هام

دوست داشتنها و دوست نداشتن هام

حصاری که درو یوار ان رنگ خودخواهی داشت

هوا داشت روشن می شد

روشنی از پشت شیشه پیدا بود...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 1:43 PM نويسنده تهی |

همه می پرسند 
چیست در زمزمه مبهم آب 
چیست در همهمه دلکش برگ 
چیست در بازی آن ابر سپید 
روی این آبی آرام بلند 
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال 
چیست در خلوت خاموش کبوترها 
چیست در کوشش بی حاصل موج 
چیست در خنده جام 
که تو چندین ساعت 
مات و مبهوت به آن می نگری 
نه به ابر 
نه به آب 
نه به برگ 
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها 
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام 
من به این جمله نمی اندیشم 
من مناجات درختان را هنگام سحر 
رقص عطر گل یخ را با باد 
نفس پاک شقایق را در سینه کوه 
صحبت چلچله ها را با صبح 
بغض پاینده هستی را در گندم زار 
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل 
همه را می شنوم 
می بینم 
من به این جمله نمی اندیشم 
به تو می اندیشم 
ای سراپا همه خوبی 
تک و تنها به تو می اندیشم 
همه وقت 
همه جا 
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم 
تو بدان این را تنها تو بدان 
تو بیا 
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب 
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز 
ریسمانی کن از آن موی دراز 
تو بگیر
تو ببند 
تو بخواه 
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان 
تو بمان با من تنها، تو بمان 
در دل ساغر هستی تو بجوش 
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است 
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش


فریدون مشیری



+ تاريخ دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:44 AM نويسنده تهی |

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد ، پنهان بود

ولی آخرکلاسیها

                  لولشک بین خود تقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر (جوانان) را ورق میزد

برای اینکه بی خود های و هوی می کرد

وبا آن شور بی پایان

                           تساویهای جبری را نشان می داد

با خطی خوانا بر روی تخته ای

                                   کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین نوشت : یک اگر با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

                                            همیشه یک نفر باید برخیزد

به آرامی سخن سر داد

                              تساوی اشتباهی فاحش و محض ست

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت

                                         معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود

آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سیه چرده که مینالید پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زبر و رو میشد

حال میپرسم: یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟ 

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

                                                یک با یک برابر نیست...

خسرو گلسرخی

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:34 PM نويسنده تهی |

آیینه ها

 با آه

آغاز می شوند

و آه

پایان حرف روشن آیینه هاست

-"آه"

آیینه حرف اول و آخر را

در یک کلام گفت

سطح تمام آینه ها امروز

خاکستری است

تصویر روبه روی من انگار

من نیست

تصویر دیگری است

وقتی خطوط سربی

سطح شقیقه های مرا با شتاب

هاشور می زنند

دیگر نمی توانم

این تارهای روشن را

آرام پشت گوش بیندازم

خوب است حرف آینه ها را

این بار

پشت گوش بیندازم

 

قیصر امین پور

+ تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:28 PM نويسنده تهی |

شگفتا! که وقتی بود نمی دیدم.

وقتی می خواند نمی شنیدم...

وقتی دیدم که نبود...

وقتی شنیدم که نخواند...!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای

سرد و زلال در برابرت می جوشدو

می خواند و می نالد تشنه ی آتش باشی

و نه آب.

و چشمه که خشکید

 چشمه

که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی

بخار شد و به هوا رفت. و آتش

کویر را تافت و در خود گداخت

 واز زمین آتش رویید و از آسمان

بارید.تو تشنه ی آب گردی و نه

تشنه ی آتش.

و بعد عمری گداختن از غم نبودن.

کسی که تا بوداز غم نبودن تو می گداخت.

دکتر علی شریعتی

+ تاريخ جمعه دهم مهر 1388ساعت 10:31 PM نويسنده تهی |

نیازهای بلند ما را همواره بی تاب می دارندو آنچه هست پست است

عشق های مقدس در جان ما شعله می کشندو آنچه هست آلوده است

زیبایی ها ما را مدام در حسرت خویش می گدازند و آنچه هست زشت است

آنچه هست خوب نیست

پاک نیست

منزه نیست

جاوید نیست

صمیمیت ندارد

عظمت ندارد

هر چه هست برای مصلحتی است

هر که هست به خاطر منفعتی است

هیچ چیز به خودش نمی ارزد

هیچ کس به خودش چیزی نیست

همه چیز را همه کس رابرای سودی و فایده ای گذاشته اند.

هبوط در کویر

 

+ تاريخ جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:2 AM نويسنده تهی |

می بینم صورتمو تو آینه

با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد

 اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم

 چشمامو یه لحظه رو هم می ذارم
بخودم می گم که این صورتکه

 می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم

هر چی باید بدونم دستم می گه
منو توی آیینه نشون می ده

 می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها

 رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه می گه تو همونی که یه روز

 می خواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده

 داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره

 نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می شکنه هزار تیکه می شه

 اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکس ها با دهن کجی بهم می گن

چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی میدن تمومشون

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:35 AM نويسنده تهی |

یادته روزی که روی تختم نشسته بودم تو هم روبه روم روی تختت نشسته بودی

طبق معمول من چرت و پرت می گفتم تو هم می خندیدی می خندیدم

وسط خنده هام زدم زیر گریه

یادمه مادر بزرگم همیشه می گفت زیاد نخند که خنده ی زیادی با عث گریه میشه

]خ که چقدر این خنده برای فرار خوبه البته اگه بتونی خوب بخندی

گفتم و گفتی

حرفهاتو دوست داشتم دوست دارم

چون از سر نصیحت نیست

گفتم انگار توی یک راه تاریک پر مه راه می رم

از آخرش خبر ندارم اما امید دارم به نور برسم

 تلاش می کنم به نور برسم

گفتم می خوام های زیادی دارم

گفتی همه ی خواسته هاتو بنویس تا یادت بمونه و برای رسیدن بهشون تلاش کنی

گفتم آخه خیلی از خواسته هام ممکنه آرمانی باشه

گفتی بنویس اگه بخوای می رسی

گفتم دوست دارم روحم رشد کنه بزرگ باشه

گفتم دوست دارم زود ببخشم و دیر قضاوت کنم آخه می دونی من یه جورایی کینه شترییم

دوست دارم اگه چیزی دارم اگه قرار داشته باشم ظرفیت پذیرشش رو هم داشته باشم

می خوام با خودم  با آدم های اطرافم مهربون تر باشم

دوست دارم نگاه دغدغم باشه نه چشمای زیبا

دوست ندارم برای رسیدن به خواسته هام دیگران رو پله ی تر قی خودم کنم

دوست دارم...

...

می خوام آدم باشم.

 

 

+ تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2:5 PM نويسنده تهی |

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

 احمد شاملو

+ تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:6 PM نويسنده تهی |

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرنداز گل واشده ی دور ترین بو ته ی خاک.

روی شن ها هم نقش های سم اسبان ظریفی است

که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشه در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

ودر این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

سهراب سپهری

/پی نوشت: تنهایی  سکوت  حرفهای نگفته  تنها.../

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:1 PM نويسنده تهی |