تبليغاتX
تهی

آیینه ها

 با آه

آغاز می شوند

و آه

پایان حرف روشن آیینه هاست

-"آه"

آیینه حرف اول و آخر را

در یک کلام گفت

سطح تمام آینه ها امروز

خاکستری است

تصویر روبه روی من انگار

من نیست

تصویر دیگری است

وقتی خطوط سربی

سطح شقیقه های مرا با شتاب

هاشور می زنند

دیگر نمی توانم

این تارهای روشن را

آرام پشت گوش بیندازم

خوب است حرف آینه ها را

این بار

پشت گوش بیندازم

 

قیصر امین پور

+ تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:28 PM نويسنده تهی |

شگفتا! که وقتی بود نمی دیدم.

وقتی می خواند نمی شنیدم...

وقتی دیدم که نبود...

وقتی شنیدم که نخواند...!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای

سرد و زلال در برابرت می جوشدو

می خواند و می نالد تشنه ی آتش باشی

و نه آب.

و چشمه که خشکید

 چشمه

که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی

بخار شد و به هوا رفت. و آتش

کویر را تافت و در خود گداخت

 واز زمین آتش رویید و از آسمان

بارید.تو تشنه ی آب گردی و نه

تشنه ی آتش.

و بعد عمری گداختن از غم نبودن.

کسی که تا بوداز غم نبودن تو می گداخت.

دکتر علی شریعتی

+ تاريخ جمعه دهم مهر 1388ساعت 10:31 PM نويسنده تهی |

نیازهای بلند ما را همواره بی تاب می دارندو آنچه هست پست است

عشق های مقدس در جان ما شعله می کشندو آنچه هست آلوده است

زیبایی ها ما را مدام در حسرت خویش می گدازند و آنچه هست زشت است

آنچه هست خوب نیست

پاک نیست

منزه نیست

جاوید نیست

صمیمیت ندارد

عظمت ندارد

هر چه هست برای مصلحتی است

هر که هست به خاطر منفعتی است

هیچ چیز به خودش نمی ارزد

هیچ کس به خودش چیزی نیست

همه چیز را همه کس رابرای سودی و فایده ای گذاشته اند.

هبوط در کویر

 

+ تاريخ جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:2 AM نويسنده تهی |

می بینم صورتمو تو آینه

با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد

 اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم

 چشمامو یه لحظه رو هم می ذارم
بخودم می گم که این صورتکه

 می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم

هر چی باید بدونم دستم می گه
منو توی آیینه نشون می ده

 می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها

 رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه می گه تو همونی که یه روز

 می خواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده

 داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره

 نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می شکنه هزار تیکه می شه

 اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکس ها با دهن کجی بهم می گن

چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی میدن تمومشون

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:35 AM نويسنده تهی |

یادته روزی که روی تختم نشسته بودم تو هم روبه روم روی تختت نشسته بودی

طبق معمول من چرت و پرت می گفتم تو هم می خندیدی می خندیدم

وسط خنده هام زدم زیر گریه

یادمه مادر بزرگم همیشه می گفت زیاد نخند که خنده ی زیادی با عث گریه میشه

]خ که چقدر این خنده برای فرار خوبه البته اگه بتونی خوب بخندی

گفتم و گفتی

حرفهاتو دوست داشتم دوست دارم

چون از سر نصیحت نیست

گفتم انگار توی یک راه تاریک پر مه راه می رم

از آخرش خبر ندارم اما امید دارم به نور برسم

 تلاش می کنم به نور برسم

گفتم می خوام های زیادی دارم

گفتی همه ی خواسته هاتو بنویس تا یادت بمونه و برای رسیدن بهشون تلاش کنی

گفتم آخه خیلی از خواسته هام ممکنه آرمانی باشه

گفتی بنویس اگه بخوای می رسی

گفتم دوست دارم روحم رشد کنه بزرگ باشه

گفتم دوست دارم زود ببخشم و دیر قضاوت کنم آخه می دونی من یه جورایی کینه شترییم

دوست دارم اگه چیزی دارم اگه قرار داشته باشم ظرفیت پذیرشش رو هم داشته باشم

می خوام با خودم  با آدم های اطرافم مهربون تر باشم

دوست دارم نگاه دغدغم باشه نه چشمای زیبا

دوست ندارم برای رسیدن به خواسته هام دیگران رو پله ی تر قی خودم کنم

دوست دارم...

...

می خوام آدم باشم.

 

 

+ تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2:5 PM نويسنده تهی |

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

 احمد شاملو

+ تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:6 PM نويسنده تهی |

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرنداز گل واشده ی دور ترین بو ته ی خاک.

روی شن ها هم نقش های سم اسبان ظریفی است

که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشه در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

ودر این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

سهراب سپهری

/پی نوشت: تنهایی  سکوت  حرفهای نگفته  تنها.../

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:1 PM نويسنده تهی |

عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.”

خدایا به هر کس دوست می داری بیاموز که ” عشق” از “زندگی کردن” بهتر است.
و هر که را بیشتر دوست می داری، بچشان که ” دوست داشتن” هم از “عشق” بالاتر است.

دکتر علی شریعتی

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:42 AM نويسنده تهی |

می خواهم بخوابم...

مثل بچگی هایم!

هنوز فاصله ی دستانم

اندازه ی یک دنیاست...

هوای لحظه هایم ابری ست...

به اندازه ی تمام رویاهایم

دلم گرفته است...

...

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 0:52 AM نويسنده تهی |

تو به من خندیدی و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

 باغبان از پی من تند دوید

 سیب را دست تو دید

غضب الوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 و تو رفتی و هنوز

 سالهاست که در گوش من ارام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم

 ومن اندیشه کنان غرق این پندارم

 که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟

                                                     حمید مصدق 

                                                     

/پی نوشت:بارها این شعررو خوندم اما هر بار که می خونمش بیشتر از قبل دوستش دارم./

 

 

+ تاريخ شنبه دهم مرداد 1388ساعت 7:44 PM نويسنده تهی |